درد دل... - تاریخ: 1403/1/30 ساعت: 23:38
دلم می خواهد وقتی سپردم بهت بتونم آروم باشمبحث اطمینان نیست نگرانی تمام وجودمو رو پر کردهتغییرات خوب و بد تو این مدت خستم کردهمی خواهم چشمامو ببندم باز که کردم عمیقا خوشحال باشمکارها تمام شده باشهاز اون آسمونهاااا فقط نیم نگاهی به من داشته باشنمی دونم تو قالب آدم بودی یا نهدردهای که ما آدمهای معمولی...
۲۱ مرداد - تاریخ: 1402/11/7 ساعت: 23:41
امشب دوباره خاطرات ۱۳ سال پیش دلره تکرار میشه لحظه های نفس گیر رفتن مامانتازه سیزده سال بود از خونه رفته بودم جقدر تو اون سیزده سال روزهای سختی بودتا اینکه فهنیدیم عازم آسمونهاییهمه چی بهم ریخت تو زودتر از موعد پرکشیدیبعد واسه بابا دعوتنامه دادیدر سکوت در ناباوری دستشو گرفتی بردیش ما موندیم یه عالم ...
برای ردزهای تیره و تارم - تاریخ: 1402/11/7 ساعت: 23:41
خوب شد که نبودین ندیدینچه روزهای سختی رو گذراندیم تا دوباره یک عزیز دیگر را به خاک بسپاریممی دانم منتظر تک تکمان می مانین با آغوش بازتا دور هم جمع شویم Adblock test (Why?)
خون می چکد از دیده در این کنج صبوری... - تاریخ: 1402/11/7 ساعت: 23:41
درسته که ابتهاج میگه:«خون می چکد از دیده در این کنج صبوریاین صبر که من میکنم افشردن جان است ...»اما توآروم باش،ببین،بشنو،بگذر،خرده نگیرو یادت بمونه که گاهی صبر خودِ تلاشه
نیاد اون روزی - تاریخ: 1401/10/11 ساعت: 15:36
اگر روزی دلم گرفت ... یادم باشد که خدا با من است ... که فرشتهها برایم دعا می کنند ... که ستارهها شب را برایم روشن خواهند کرد ...... یادم باشد که قاصدکی در راه است ... که بهار نزدیک است ... که فردا منتظرم میماند ... که من راه رفتن می دانم و دویدن ... و جاده قدمهایم را شماره خواهند کرد... اگر روزی دلم...
عجالتا - تاریخ: 1401/10/11 ساعت: 15:36
«عجالتاً من هم دست و دلم پی کار نمیرود. روزها را بهطور احمقانهای به شب میآورم و شب هم احمقانهتر از روز میگذرد. از احوال بروبچهها خواسته باشی، پناه بر خدا همه زندهاند و در کثافت خودشان غوطهور میباشند.»- از میان نامهی صادق هدایت به مجتبی مینوی. Adblock test (Why?)
من فقط رفتم - تاریخ: 1401/10/11 ساعت: 15:36
+ چطور میتونی با کسی خداحافظی کنی وقتی نمیتونی زندگی رو بدون اون تصور کنی؟ - من خداحافظی نکردم من فقط رفتم...
تو معلم من بودی - تاریخ: 1401/4/23 ساعت: 4:09
تو معلمِ من بودی!تمامِ روزهایی ڪه دوستت داشتم و تمامِ ثانیههایی ڪه دوستم داشتیتمامِلحظاتی ڪهعاشقانه ڪنارم بودی و عاقلانه به من درسِ زیستن میدادیمن تشنه ی حرفهایِ شیرینِ تو بودم و توداشتی ازمن آدمِبهتریمیساختیازمیانِ صدو بیست و چهارهزار و یڪ پیامبر!!! تو ؏ـاشقترینشان بودی،و رسالت تو؛ تولدِ منی دیڪَر ...
خبر مرگ مرا... - تاریخ: 1401/4/23 ساعت: 4:09
اگر روزی دلم گرفت ... یادم باشد که خدا با من است ... که فرشتهها برایم دعا می کنند ... که ستارهها شب را برایم روشن خواهند کرد ...... یادم باشد که قاصدکی در راه است ... که بهار نزدیک است ... که فردا منتظرم میماند ... که من راه رفتن می دانم و دویدن ... و جاده قدمهایم را شماره خواهند کرد... اگر روزی دلم...
غم هایت را چشیدم - تاریخ: 1401/4/23 ساعت: 4:09
اگر روزی دلم گرفت ... یادم باشد که خدا با من است ... که فرشتهها برایم دعا می کنند ... که ستارهها شب را برایم روشن خواهند کرد ...... یادم باشد که قاصدکی در راه است ... که بهار نزدیک است ... که فردا منتظرم میماند ... که من راه رفتن می دانم و دویدن ... و جاده قدمهایم را شماره خواهند کرد... اگر روزی دلم...
دلم به عظمت باران - تاریخ: 1399/12/9 ساعت: 14:51
اگر روزی دلم گرفت ... یادم باشد که خدا با من است ... که فرشتهها برایم دعا می کنند ... که ستارهها شب را برایم روشن خواهند کرد ...... یادم باشد که قاصدکی در راه است ... که بهار نزدیک است ... که فردا منتظرم میماند ... که من راه رفتن می دانم و دویدن ... و جاده قدمهایم را شماره خواهند کرد... اگر روزی دلم...
گر هر ستاره.. - تاریخ: 1399/12/9 ساعت: 14:51
اگر روزی دلم گرفت ... یادم باشد که خدا با من است ... که فرشتهها برایم دعا می کنند ... که ستارهها شب را برایم روشن خواهند کرد ...... یادم باشد که قاصدکی در راه است ... که بهار نزدیک است ... که فردا منتظرم میماند ... که من راه رفتن می دانم و دویدن ... و جاده قدمهایم را شماره خواهند کرد... اگر روزی دلم...
تمام حرف - تاریخ: 1399/12/9 ساعت: 14:51
اگر روزی دلم گرفت ... یادم باشد که خدا با من است ... که فرشتهها برایم دعا می کنند ... که ستارهها شب را برایم روشن خواهند کرد ...... یادم باشد که قاصدکی در راه است ... که بهار نزدیک است ... که فردا منتظرم میماند ... که من راه رفتن می دانم و دویدن ... و جاده قدمهایم را شماره خواهند کرد... اگر روزی دلم...
می گویند - تاریخ: 1399/12/9 ساعت: 14:51
اگر روزی دلم گرفت ... یادم باشد که خدا با من است ... که فرشتهها برایم دعا می کنند ... که ستارهها شب را برایم روشن خواهند کرد ...... یادم باشد که قاصدکی در راه است ... که بهار نزدیک است ... که فردا منتظرم میماند ... که من راه رفتن می دانم و دویدن ... و جاده قدمهایم را شماره خواهند کرد... اگر روزی دلم...
مرد دیگر... - تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 8:12
مُرد دیگر، آدمها میمیرند. سکته میکنند یا زیر ماشین میروند. گاهی حتی کسی عمداً از بالای صخرهای پرتشان میکند پایین. اینها، البته مهم است؛ ولی مهمتر همان نبودنِ آنهاست؛ اینکه آدم بیدار شود و ببیند که نیستش، کنار تو خالی است. بعد دیگر جای خالیشان میماند؛ روی بالش، حتی روی صندلی که آدم بعد از مردنشان خری...
انسان در مسیر عمر خود - تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 8:12
انسان در مسیر عمر خود مگر چندبار مى تواند به دوستانى بربخورد که از میان آنها همزبانى بیابد...؟ #سلوک #محمود_دولت_آبادی
همیشه می ترسم - تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 8:12
همیشه میترسم کسانی رو که دوست دارم یه روز از دست بدم ؛ اما باید از خودم بپرسم : آیا کسی هم هست بترسه از اینکه منو یه روز از دست بده ؟!#پائولو_کوئیلو
روزمرگی من - تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 8:12
خبر مرگ یکی پس از دیگری شاید بدترین اتفاق های نود و نه مرگ ناشناخته ترین وضعیتی هست که همه مون می ترسیم مرگ بابا و مامان و ترس از دست دادن سالها بود با من عجین شده بود چند سالیست کم رنگ شد متاسفانه برگشت ...حالا هر وقت که نفسم بند میاد به پنجره پناه می برم امان از روزی که بخواهن منو از رفتن کنار پنج...
در تموم این سال ها - تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 8:12
u200fدر تموم این سالها همیشه منتظر بودم که خدا از یه جایی وارد زندگیم بشه. ولی اون هیچ وقت نیومد. البته سرزنشش نمیکنم. اگه منم جای اون بودم، خودمو قاطی همچین چیزی نمیکردم ![جایی برای پیرمردها نیست، برادران کوئن]
آن روزها میخواستم برایش بنویسم - تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 8:12
آن روزها میخواستم برایش بنویسم:«حالا تو هرچقدر میخواهی زمین و زمان را به هم بدوز و با تک تک بی تفاوتی هایت مرا محکوم کن به تمام چیزهایی که به تک تکشان محکومم.. حالا تو هرچقدر میخواهی با سکوت چمدانت